اخلاقی

بااین که سن وسال کمی داشت کمک حال پدرومادربودوبیشترخریدهاخونه روخودش انجام میداداون روز مادرمنتظرعلی اصغرنشدوخودش رفت خریدوقتی علی اصغربرگشت دیدمادرتازه ازخریداومده!مادر رانشوند یه پتویی روش انداخت بعدش هم رفت اب میوه براش اورد وداد به دستش وگفت مادرجون بخورهمون ایام پدرش داشت خونه روتعمیر میکرد علی اصغرپدر ر        وقانع کرده بودکه کارهاروبسپاره دستش به پدرگفته بود من خودم هستم شما استراحت کن...............برداشت خود را ازاین داستان بنویسید به امید ظهور امام زمان